تبليغاتX
....lovesick you....
....lovesick you....

nilooo

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

برگشتم واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دلم واستون یه ذره شده بود

امیدوارم حاله همتون خوبه خوب باشه ...........

جای همتون خالی بود بد نبود خوب بود اما بدون یک نفر هیچ جا به من خوش نمیگذره........!!!!!!!!

بگذریم چه خبرا من نبودم بهتون خوش گذشت منو نیگا چی میگم خب معلومه خوش نگذشته

خب اومدم بگم که برگشتم الانم سریع باید برم اما دوباره میام یه آپ خوجگل میکنم

دوستون دارم

فعلا

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 22:3 توسط nilooo| |

سلام بچه ها

عید همتون مبارک باشه

طاعات و عبادات همتون  قبول باشه

اومدم هم عید و بهتون تبریک بگم هم بگم که یه مدت از دستم راحت میشین

یه چند وقتی نیستم ولی زود زود برمیگردم

دلم واستون تنگ میشه

راستی فراموشم نکنین هااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دوستون دارم

بوووووووووووووووووووووووووووس

هرگز فرصت گفتن (دوستت دارم)را از دست نده...(براون)

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 0:59 توسط nilooo| |

                                               چرا غمگینی ؟ : عاشق شدم

                                 آیا عشق شیرین است ؟ : بله شیرین تر از زندگی

                                           چرا تنهایی ؟ : ویژگی عاشق هاست

                                     لذت تنهایی چیست ؟ : فکر به او و خاطرات او

                                               چرا می روی ؟ : برای اینکه او رفت

                                                    دلت کجاست ؟ : پیش او

                                                    قلبت کجاست ؟ : او برده

                                           پس حتما بی رحم بوده نه ؟ : نه اصلا

                                              چرا ؟ : چون باز هم او را میپرستم

                             

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 16:18 توسط nilooo| |

اگر.....

 

اگر مدير بودم يكي از شرايط ثبت نام را عشق ميگذاشتم

 

اگر دبير رياضي بودم عشق را با عشق جمع ميكردم

 

اگر معمار بودم قصري از عشق ميساختم

 

اگر سارق بودم فقط عشق ميدزديدم

 

اگر بيمار بودم تنها شربتي كه مينوشيدم شربت عشق بود

 

اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام ميدادم

 

اگر پليس بودم هرگز عشق را جريمه نميكردم

 

اگر خلبان بودم در آسمان عشق پرواز ميكردم

 

اگر دبير ورزش بودم به بچه ها ميگفتم با عشق نرمش كنيد

 

اگر خواننده بودم فقط از عشق ميخواندم

 

اگر ناخدا بودم هميشه در ساحل عشق لنگر مي انداختم

 

اگر نجار بودم عشق را قاب ميگرفتم...............................

 

عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 0:23 توسط nilooo| |

باران که می بارد تو می آیی            باران گل، باران نیلوفر                     
   
باران مهر و ماه و آئینه               باران شعر و شبنم و شبدر      


باران که می بارد تو در راهی            از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز             با ابر و آب و آسمان جاری


غم می گریزد، غصه می سوزد        شب می گدازد، سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد              تا شعر باران تو می گیرد


از لحظه های تشنه ی بیدار             تا روزهای بی تو بارانی
غم می کشد ما را و می بینی         دل می کشد ما را تو می دانی

دوسسسسسسسسسسسسسست داررررررررررررررررررم

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 0:15 توسط nilooo| |

سلام بچه ها ببخشيد يه مدت نبودم.......

ولي الآن اومدم

قول ميدم ديگه بيخبر نرم ........

دلم واسه همتون يه ذره شده بود

دلم واسه تو هم يه ذره شده.................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

كاش الآن پيشم بودي كه مجبور نميشدم اين حرفارو تو اين وب بهت بگم

اما الآن اين وب و با تموم چيزايي كه توش مينويسم

به تو تقديم ميكنم اميدوارم خوشت بياد...............

بچه ها از نظراي كه بهم دادين واقعا ممنونم

خيلي دوستون دارم

تو رم خييييييييييلي دوست دارم

دوستت دارم نه تنها براي آنچه كه هستي بلكه براي آنچه كه هستم

هنگاميكه با تو ام.!!!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 0:2 توسط nilooo| |

 

 

دست خودم نیست

 

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای

به خدا بدان که این دست خودم نیست!

 

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه

 

لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

 

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

 

 

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر

لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

 

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم

و به یاد تو می افتم!

 

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته

باشی

 

 

اگر می خواهید دوستتان بدارند دوست بدارید و دوست داشتنی باشید. ( فرانگلین)

 

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 13:53 توسط nilooo| |

داستان فوق العاده در مورد عشق

 

 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید،

بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»

آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»

آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه

نمی شویم.»

زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و

گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او

موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما

وارد خانه شما شویم.»

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب،

ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت

کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را

دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما

عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن

با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»

پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه

نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

 

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید،

بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»

آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»

آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه

نمی شویم.»

زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و

گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او

موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما

وارد خانه شما شویم.»

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب،

ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت

کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را

دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما

عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن

با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»

پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه

نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

 

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 13:38 توسط nilooo| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس